جواب به غلامرضا نوری قزلجه بیسواد و نادان

عجیب اما واقعی!

غلامرضا نوری قزلجه، نماینده بستان‌آباد آذربایجان، امروز وزیر جهاد کشاورزی است.
مصاحبه‌های او به‌روشنی نشان می‌دهد که حتی از حداقل سواد اقتصادی و معلومات عمومی در این حوزه بی‌بهره است. ایشان می‌گوید چون میوه صادر می‌شود، پس قیمت آن در خارج از کشور گران‌تر از داخل است!

آیا واقعاً نمی‌داند وقتی قیمت دلار از حدود هزار تومان به بیش از صد و سی هزار تومان رسیده، صادرات—با قیمت ثابت—برای صادرکننده به‌شدت سودآور می‌شود و طبیعی است که کالا از بازار داخلی جمع شده و به خارج سرازیر شود؟
اگر قیمت یک میوه در عراق ۵ دلار باشد و این قیمت یک سال هم ثابت بماند، اما در داخل کشور نرخ دلار از ۶۰ هزار تومان به ۱۳۰ هزار تومان برسد، سود صادرکننده تقریباً دو برابر می‌شود؛ بدون آنکه قیمت دلاری تغییری کرده باشد. این یک بدیهی‌ترین اصل اقتصاد است.

مسئله گرانی میوه، نه «گران‌تر بودن خارج»، بلکه سقوط ارزش پول ملی و بی‌فکری در سیاست‌گذاری است.

و پایان ماجرا تلخ‌تر از همه چیز است:
وقتی چنین بدیهیات ساده‌ای از زبان وزیر شنیده نمی‌شود، دیگر نباید از گرانی، کمبود و فشار بر مردم تعجب کرد.
با مدیرانی که مسئله را نمی‌فهمند، نه کشاورزی سامان می‌گیرد، نه بازار؛ فقط مردم تاوان نادانی را می‌دهند و کشور به عقب رانده می‌شود.

غلامرضا نوری قزلجه چطور وزیر شده است !

عجیب ولی واقعی!

غلامرضا نوری قزلچه از بستان آباد اذربایجان نماینده مجلس و اکنون وزیر کشاورزی است

مصاحبه وزیر کشاورزی غلامرضا نوری قزلجه نشان میدهد حتی سواد پایه و معلومات عمومی در رابطه با اقتصاد و هر چیز دیگری ندارد!

میگوید چون‌ میوه صادرات میشه نشان میده که قیمت در خارج کشور گران تر از اینجاست !

واقعا نمیدونه وقتی قیمت دلار از هزار به صدو سی هزار برابر رسیده ، فروش کالا در بیرون کشور بصرفه میشود و کالاهای ما به خارج سرازیر میشود؟

یعنی اگر قیمت میوه ایی در عراق ۵ دلار باشد در عرض یکسال ثابت است ولی اینجا دلار از شصت هزار تومان به صدوسی هزار تومان رسیده یعنی دو برابر شده است

یعنی اگر میوه به عراق برده شود حتی اگر قیمت در انجا ثابت مانده باشد یعنی همان ۵ دلار باشد برای صادر کننده دو برابر سود میکندچون دلار در ایران از شصت هزار به صدوسی هزار رسیده است!

با چنین مسئولان نادانی چکار باید کرد و به کجا میرویم !

آقای پزشکیان که نمیتواند بفهمد!  

➰ خوب، بنزین گران شد؛ اما آیا دولت به هدف خود می‌رسد؟
پاسخ روشن است: خیر.

این افزایش قیمت، حتی یک روز هم منجر به افزایش واقعی درآمد دولت نمی‌شود.

چند بار باید این گرانی‌ها تکرار شود تا بفهمند کالایی که هزینه تولید یا تأمین آن دلاری است، هرگز با گران کردنِ قیمت ریالی‌اش به «قیمت واقعی» نمی‌رسد؟

واقعیت این است که حتی با مطرح شدنِ موضوع گرانی بنزین، دلار بلافاصله واکنش نشان می‌دهد و خود را بالاتر می‌کشد.
بنزین دلاری تولید یا خریداری می‌شود؛ وقتی دلار بالا می‌رود، هزینه بنزین افزایش می‌یابد و دولت ناچار به گرانی می‌شود. اما همین گرانیِ بنزین، دوباره قیمت دلار را بالا می‌برد.

این یک چرخه معیوب است؛
چرخه‌ای که نه درآمد پایدار ایجاد می‌کند، نه مشکلی را حل می‌کند؛ فقط مردم را فقیرتر و دولت را بدهکارتر می‌کند.

پس چرا باز هم بنزین را گران می‌کنند؟

چون نمی‌خواهند ـ یا نمی‌توانند ـ به ریشه اصلی مشکل نزدیک شوند؛ ریشه‌ای که نامش تحریم است.
تا زمانی که علت اصلی انکار شود، گران کردن بنزین چیزی جز فریب آمار و پاک کردن صورت‌مسئله نخواهد بود.

«گران کردن بنزین نه راه‌حل است، نه درآمد؛ فقط چرخ یک چرخه معیوب را تندتر می‌چرخاند.»

پزشکیان تو رو خدا ول کن !

🔹وقتی پزشکیان برای جمعی صحبت میکند تن و بدن مان میلرزد!

سخنرانی رییس جمهور پزشکیان در روز دانشجو !

اینکه رئیس‌جمهور در روز دانشجو بگوید:
«هر کس یا هر دانشگاهی ادعا دارد می‌تواند کشور را درست کند، بیاید بگوید؛ شش ماه یا یک سال وقت می‌دهیم!»
نه یک لغزش کلامی، بلکه نماد یک نگاه ساده‌انگارانه و ناآشنا با مبانی حکمرانی است.

مملکت یک موتور خراب نیست که بدهند دست دانشجو و بگویند درستش کن.
کشور حاصل دهه‌ها تصمیم، سیاست، ساختار، بودجه، دیپلماسی و اقتصاد است؛
یک شبکه پیچیده است، نه یک کارگاه مکانیکی که با «فرصت شش‌ماهه» سامان پیدا کند.

دانشگاه مسئول اجرای مملکت نیست؛
دانشگاه راهکار علمی می‌دهد،
اما اجرا، اختیار و پاسخ‌گویی با دولت است.

وقتی بالاترین مقام اجرایی کشور چنین جمله‌ای می‌گوید، یعنی یا برنامه‌ای ندارد، یا عمق مشکلات را نمی‌فهمد، یا می‌خواهد مسئولیت را به دیگران پاس دهد.

و واقعاً شنیدن چنین سخنانی از رئیس‌جمهور باعث خجالت است.
قشر تحصیل‌کرده با شنیدن این حرف‌ها احساس شرم می‌کند؛
نه از وضعیت کشور—بلکه از اینکه نگاه اداره این کشور تا این حد سطحی و غیرکارشناسی باشد.

وقتی کسی که باید راه‌حل ارائه دهد،
خودش از جامعه دانشگاهی می‌پرسد «بیایید مملکت را درست کنید»،
یعنی مسئولیت، تخصص و برنامه‌ریزی در سطح بالای مدیریت جای خالی دارد.

کشور با برنامه، دانش، فهم ساختار و مسئولیت‌پذیری اداره می‌شود،
نه با شعار و نه با چنین پیشنهادهای ساده انگارانه .

مشکل تاریخی ما با مسئولان

"به بهانه توهین نماینده اراک به بازنشستگان"

از تربیت شاهزادگان تا روی کار آمدن ناکارآمدان؛

چرا با وجود تورم و گرانی افسارگسیخته، حقوقِ حقوق‌بگیران،فرهنگیان و بازنشستگان به‌سختی تغییر می‌کند؟
مشکل تاریخی است!

ابهت و وقارِ حاکمان و بزرگ‌منشی آنان، همچون تربیت جانشین برای حکومت، هرگز کاری از سر دارندگی و شکم‌سیری نبوده بلکه خواستی برخاسته از سنت و فرهنگ مردم سرزمین ما و از روی حساب و کتاب بوده است .

در ایران از روزگاران دور، دربار همواره محلی برای تربیت شاهزادگانی بوده که آینده‌ی کشور به دست آنان سپرده می‌شد. برخلاف تصور عمومی که فقط ناز و نعمت شاهزادگان را می‌بینند، این یک وظیفه حاکم برای آینده کشور بود که در سخت ترین شرایط هم ترک نمیشد.
اگر به تاریخ یکی از بحرانی‌ترین زمان‌ها—اواخر دوره قاجار—نگاه کنیم، درمی‌یابیم که تربیت شاهزاده عباس میرزا از روی بیکاری نبود ، او سخت‌ترین آموزش‌ها را برای اداره‌ی کشور پشت‌سر میگذاشت. یکی از اهداف این آموزش‌ها آن بود که حاکم آینده به درجه‌ای از بی‌نیازی و بی‌طمعی برسد؛ زیرا اگر چشم و دل حاکم از ثروت و رفاه سیر نشده باشد، خطر بزرگی برای مردم خواهد بود و خسارتی جبران‌ناپذیر پدید می‌آورد.
همچنانکه در دوران کنونی بارها دیده ایم
از ریاست جمهوری تا پایبن ترین لایه های مدیریت کشور این نقص دیده میشود
روزگاری رئیس‌جمهوری به مردم ۴۵ هزار تومان یارانه می‌داد و همزمان توصیه می‌کرد: «همین را هم خرج نکنید، پس‌انداز کنید!». این ذهن مستمند هرگز نمیتواند جوابگوی یک جامعه به بزرگی ایران باشد .
یا همین چند روز پیش روحانی‌ای گفت: «زباله‌گردی نشانه پیشرفت است؛ کشور عقب‌مانده زباله ندارد!» چنین جملاتی اولین و مهم‌ ترین حقیقت تلخ را برملا می‌کند که او تعجب میکند و ناراحت است که چرا مردم میتوانند اینقدر زباله تولید کنند

در دوران خدمتم در شرکت دخانیات ایران—که از شرکت‌های درجه‌یک کشور بود—روزی در پارکینگ با مدیرکل و معاونش روبه‌رو شدم. گفتم فرصت خوبی‌ست تا درباره‌ی موضوع شخصی با آنان صحبت کنم. هنوز حرفی نزده بودم که مدیرکل با تعجب به خودروهای پارکینگ نگاه کرد و گفت: «واقعاً کارگران چنین ماشین‌های گران‌قیمتی دارند؟»
مدیری که باید سند رفاه کارگران را امضا کند، از رفاه پرسنل ناراحت و متعجب است و من از گفتن موضوع صرف نظر کردم
یا زمانی که فیش حقوقی‌ام را برای ضمانت ارائه کرده بودم و قاضی—کسی که باید در کشورهای دیگر چنان بی‌نیاز و چشم‌سیر باشد که هیچ رشوه‌ای دلش را نلرزاند—با تعجب رو کرد به من و گفت:
«واقعاً این‌قدر حقوق بالا می‌گیری؟!» به چند نفر هم نشان داد !
این قاضی، هر روز با پرونده‌هایی سروکار دارد که در آن‌ها ارقام کلان جابه‌جا می‌شود و
پیشنهاد رشوه‌ عادی است و او باید مقاومت کند!

تمدن ایران که پیشینه‌ای چندهزارساله دارد بخاطر این ماندگار شده است که حاکم آینده را از کودکی برمی‌گزید و تربیت می‌کرد و برایش دلیل داشت
برعکس امروز که نمایندگان مجلسش محصول قهر اکثریت مردم با صندوق رأی هستند. از چنین نمایندگانی چه انتظاری می‌توان داشت؟
نماینده ایی که نمیداند بازنشستگان از جایی «حقوق نمی‌گیرند»؛ بلکه پول خودشان است که سال‌ها از حقوق‌شان کسر شده و در صندوقی ذخیره گردیده—صندوقی که صاحبان اصلی‌اش هیچ اختیاری در آن ندارند و رئیس صندوق از جای دیگری منصوب می‌شود!

و این‌گونه است که افرادی به مدیریت می‌رسند که حتی راضی نمی‌شوند پول ذخیره‌شده‌ی بازنشستگان به خود آنان بازگردانده شود. در حالی‌که اگر میزان تورم را در نظر بگیریم، مبلغی که امروز به بازنشسته پرداخت می‌شود، هیچ نسبتی با حق واقعی او ندارد. کافی است بدانیم در دوره‌ای، مبلغی که از حقوق کارگران کسر می‌شد، با قیمت یک سکه در همان زمان برابری می‌کرد؛ اما امروز اگر قیمت سکه را نگاه کنیم، به‌خوبی می‌توان فهمید هر بازنشسته چه میزان از حق واقعی‌اش را از دست داده و چه مقدار ثروت در این صندوق‌ها انباشته شده، بی‌آنکه صاحبان اصلی در تصمیم‌گیری‌اش سهمی داشته باشند.

این نوع نگاه است که میبینیم درصد نزدیک به صد وام های یک بانک به خود پرسنل بانک داده شده است یا نحوه برخورد کارمند بانک با متقاضی وام جوری است ک انگار دارد از حق خودش به او وام میدهد و تمام سعی خود را در به تعویق انداختن وام انجام میدهد!

جهان امروز به این نتیجه رسیده است که حتی داشتن یا نداشتن یک اتاق جداگانه در کودکی بر مدیریت و شخصیت فرد در بزرگسالی اثر می‌گذارد. حال چگونه می‌توان انتظار داشت کسی که با کمبودهای عمیق رشد کرده، امروز برای رفاه میلیون‌ها نفر تصمیم درست بگیرد؟
💎رسول امیدی لپوندانی

در ایران همه چیز طبقاتی است

اینترنت طبقاتی و لو رفتن واقعیت در شبکهٔ ایکس

ایلان ماسک اخیراً در شبکهٔ اجتماعی «ایکس» قابلیت نمایش موقعیت مکانی کاربران را فعال کرد. در ایران، چون این شبکه فیلتر است، هر کاربری که در داخل کشور فعالیت می‌کند ناچار است از فیلترشکن استفاده کند؛ و فیلترشکن نیز موقعیت کاربر را به‌جای ایران، کشور میزبان خود نشان می‌دهد.
برای مثال، اگر کسی از فیلترشکن آلمانی استفاده کند، لوکیشن او در آلمان ثبت می‌شود.

اما وقتی ایلان ماسک موقعیت کاربران ایرانی را نمایش داد، با شگفتی دیده شد که لوکیشنِ برخی کاربران، داخل ایران است! این یعنی آن افراد بدون فیلترشکن به شبکه دسترسی دارند و درواقع اینترنت‌شان اصلاً فیلتر نیست.
از همین نقطه آشکار شد که اینترنت در ایران نیز طبقاتی است. نمایندگانی که خود خواهان فیلترینگ بودند، در عمل مشکلی برای دسترسی آزاد به اینترنت نداشتند.

برخی گفتند: «کسی که اینترنتِ بدون فیلتر دارد، درد ما فیلترشدگان را نمی‌فهمد.»
اما متأسفانه باید گفت: کاش فقط اینترنت‌شان سفید بود! واقعیت این است که نه‌تنها اینترنت، بلکه بسیاری از امکانات زندگی‌شان «سفید» است:

آن‌ها خرید نمی‌کنند تا بفهمند چیزی گران شده یا نه؛
فروشگاه‌های مخصوص دارند، کارت بانکی مخصوص، بیمه‌های ویژه و خدماتی که همیشه برای‌شان مهیاست.
مدرسه‌های خاصی دارند که در هر کلاس فقط پنج دانش‌آموز نشسته است.
دانشگاه‌های ویژه دارند؛ هر رتبه‌ای در کنکور بیاورند، باز هم در رشتهٔ دلخواه‌شان پذیرفته می‌شوند.

زیارت «سفیدِ سفید» دارند؛ همان لحظه‌ای که در تلویزیون بغض می‌کنند و می‌گویند «توفیق زیارت نصیب‌مان شد»، معنایش این است که پرواز و هتل درجه‌یک رایگان برایشان فراهم شده و حتی بابت آن حق مأموریت هم می‌گیرند.

استخدام سفید دارند؛ با هر میزان سواد و بدون تخصص، خودشان و بستگان‌شان در هر شغلی که بخواهند «سه‌سوت» استخدام می‌شوند.
مهمان‌سرای اروپایی سفید دارند و در سفرهای خارجی، پرواز و اقامت‌شان رایگان است.
ارز سفید هم دارند؛ دلار و یورو رایگان دریافت می‌کنند و در نهایت با لبخند از مردم می‌خواهند که «شرایط خاص کشور را درک کنند!»

مهمانی سالانه

🔆دیروز، در جمعه‌ای پاییزی وافتابی که هوا بوی اندوهِ شیرین برگ‌ها می‌داد، مهمان خانه‌ی یدالله قرباندوست بودم؛ مردی که هر سال مرا با وقار آرامش و نیک‌خویی‌اش شرمنده می‌کند. هرچند معلم درس‌های مدرسه من نشد ولی آموزگار اخلاق و رفتار نیک بوده وهست ، یک زندگی بی آلایش و در کنار همسر یار و همراه ، نگهبان رسم‌های قدیمی ،پرورش و تولبد گل وگیاهان و غذاهای محلی ،ارام وصبور ، بدون حرص و طمع و عرق ریزی زیاد معتدل در کار ،خصوصیاتی که روزگار از دست‌ خیلی ها ربوده است.
خانه‌اش، ابتدای جیرمحله‌ی قدیمی لپوندان است ،همان جایی که روزگاری کارخانه‌ی برنج‌کوبی سکوتش را گرفته بود و پشت همان کارخانه تُمبجار مشترک مردم جیرمحله چون صندوقچه‌ای از اعتماد آرام گرفته بود—اکنون آن تمبجار رنگاررنگ وغیرهم سطح به باغی خاموش تبدیل شده ؛ گویی زمان، لباس تازه بر تن یادها کرده است.
زنگ خانه اش را که زدم و در باز شد، آراستگی حیاط آن مرا در خود گرفت؛اگر فصل دیگری بود درخت الوچه کناردیوارش سرمیشکست ولی در این پاییز هم دیدن باغچه‌ای که رنگ‌ها در آن بی‌دغدغه می‌زیستند خالی از لطف نبود، بعضی قسمت های حیاط مشخص بود دانه ایی زیر زمینش کاشته شده ،
اما میان این همه رنگ، بوته‌ای تنها از شمشاد کنار دیوار مرا به جای دوری برد—به روزهایی که شمشاد سایه‌بان محله‌مان بود، ریشه‌اش در تاریخ خانه‌هایمان تنیده بود و حتی چوب بسیاری از خانه‌های لپوندان از همین شمشادهای ستبر ساخته می‌شد؛ خانه‌هایی که بوی زندگی را با بوی چوب شمشاد یکی می‌دانستند.
امروز اما، از آن همه شکوه، تنها این بوته‌ی کوچک مانده بود؛ چنان که انگار پاره‌ای از گذشته، بی‌صدا در آغوش خانه‌ی یدالله پناه گرفته باشد.

خانم یدالله با روی گشاده وخالص مرا به خانه دعوت کرد و گفت یدالله از مزرعه بازگشته. کمی بعد، یدالله با لبخند گرمش از دری دیگر ظاهر شد؛
نهار محلی‌شان—با عطر سبزی‌ها و لبنیاتِ دست‌ساز—طعم جهان ساده‌سال‌های دور را در دهانم زنده کرد.یدالله تاکید کرد که چیزی را نخریده و همه از تولیدات باغ روستایی است

پس از غذا، از پله‌هایی بالا رفتم که با گلدان‌ها و گل‌های رونده آذین شده بود. در طبقه‌ی دوم،نشستم ، دری نیمه‌باز رو به کوهِ شرقی لپوندان گشوده بود؛ همان کوهِ همیشه‌سبز هیرکانی که در آفتاب نازک پاییز، مثل رؤیایی قدیمی و خاموش تپش می‌کرد.
چشمم که به جنگل افتاد، کودکی‌ام از درونم برخاست؛ کودکی‌ای که جهانش در بوی خاک تازه و باران معنا می‌شد.
یدالله نیز آمد.. از باغچه‌اش گفت؛ از سبزی‌ها و سیر و باقلای مازندرانی که با دست خودش می‌رویند.من رو به جنگل و کوه روبرو به حرفهایش گوش میدادم و با چشمانم در کوه روبرو دنبال یک درخت سفید میگشتم
گفتنش آرام‌تر شد و نگاه هر دوی‌مان در جنگل گم شد؛ جایی که سال‌ها پیش، درختی سفید و بلند در کمرکش آن می‌درخشید—درختی که برای من، تنها درخت نبود؛ رفیق کودکی‌ام بود.و از حیاط خانه با ان صحبت میکردم و حسرت رفتن تا زیر سایه اش را داشتم
وقتی از درخت سفید صحبت کردم ،یدالله هم نامش را بر زبان آورد؛ از اینکه او هم ان درخت را میشناخت احساس خوبی بود، حرفهای او هم گویی سنگینیِ نبودنش را تسکین می‌داد.
هرچند از آن درخت، چیزی جز خاطره‌ای سپید و دور باقی نمانده؛ اما جنگل همچنان هست
از آنجا سخن‌مان به گذشته کشید؛ به روزگاری که یدالله، همراه برادرش هیبت‌الله، خط‌نویس محله بودند—آن روزها که نوشتن حرمت داشت و قلم، امانت روشنِ صداقتِ مردم بود.
عریضه‌ها، سندهای زمین، فهرست جهیزیه‌ها… همه در دستان آنان شکل می‌گرفت و نوشته، تنها نوشته نبود؛ مُهر راست‌گویی بود، عهدی میان دو دل.
و امسال نیز، این دیدار فقط یک مهمانی نبود؛ سفری بود—کوتاه، اما ژرف:
سفری به ریشه‌ها؛ به نسلی که با خاک آشتی بود، با طبیعت هم‌نفس، و با قلم، عاشقِ راستی.
نشستن پشت آن درِ نیمه‌باز، رو به کوه و شمشادِ تنها و یادِ درختِ سپید و بعد یدالله اندکی مرا ترک کرد تا یک خواب بعدظهری سبک مرا برباید و ... تمام‌

با تشکر