در مسیر خوابگاه طرشت ۱ !
در سال ۱۳۷۰ در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شده بودم ، برای ثبت نام با اتوبوس به تهران رفتم،هنوز صبح نشده بود ،پیاده مسیر کم میدان ازادی تا دانشگاه که اوایل خیابان آزادی قرار داشت را طی کردم ،پل عابر پیاده درست روبروی درب اصلی دانشگاه بود و منتظر ماندم تا در باز شود ،ثبت نام در ساختمان ابوریحان بود فرمهای ثبت نام را پر کردم ،هرچه ثبت نام راحت بود گرفتن خوابگاه برایم تبدیل به یک معضل شد ، بخاطر شهرستانی بودن باید دنبال خوابگاه میرفنم با معرفی نامه راهی خوابگاه شماره یک طرشت که تقریبا نزدیک دانشگاه بود شدم ولی گرفتن اتاق در انجا برایم مسئله ساز شد،خوابگاه طرشت در سه بلوک بود ک هر اتاق چهار تخت داشت که داخل دیوار و بصورت کشویی پرده وقتی کشیده میشد دیگه تخت هم معلوم نمیشد،البته ما ورودی های جدید را به صورت نفر پنجم در اتاق ها پخش میکردند ،ابتدا هر اتاقی که معرفی میشدم دانشجویانی اونجا بودند که میگفتند جا نداریم و یک شب اونجا میموندم و میگفتند تخت نیست و یا اگر هم تخت خالی بود میگفتن رفته شهرستان و از این بهانه ها ،چون در هر اتاق رفقای هم بودند و بعضا هم سال بالایی بودند و نمیخواستند یک بقول معروف "هفتادی" غریبه را بپذیرند،بعضی وقتا از حرفهای بین خودشان میفهمیدم اونجا جای من نیست و از روابط اونا خوشم نمی اومد ،یک شب یادمه جایی بودم طبقه دوم بلوک چند بود نمیدانم گفتن یک تخت فعلا خالی است چون رفته شهرستان روی اون تخت خوابیدم و پرده را کشیدم به حرفهای اونا گوش دادم انگار از یک هم اتاقی راضی نبودند وداشتند پشت سرش حرف میزدند و یکی از اونا پرسید الان کجاست و دیگری پاسخ داد رفته قطری ها را ببینه ،منظورش فوتبال تیم ملی امید قطر بود که اون شب با امید ایران در ازادی بازی داشت ،از این حرفاشون خودم هم اونجا نمیخواستم بمانم هر چند که اولویت من داشتن جا بود ولی سر صبح زدم بیرون و دیگر نمیدانم اونا کی بودند و دنبالشون را نگرفتم ،البته اون زمان نمیدانستم که بعضی از اونا جا داشتند ولی بهانه می اوردند و باید اصرار میکردم و میگفتم اینجا معرفی شده ام ... صبح روز بعد از اونجا میرفتم و دوباره به دفتر خوابگاه و دوباره همان مشکل با یک اتاق دیگر ،گرفتن اتاق برای من یک معضل شده بود هر شب یک جا میماندم و از صحبت های بچه های اتاق میفهمیدم که اونجا جای ماندن نیست ، اصلا نمیدانستم باید چکار کنم ،مشکل من نداشتن تجربه و و نداشتن یک رفیق بود و کاملا در غربت بودم و اون موقع موبایل هم نیومده بود ، هیچکس را نمیشناختم،این اوضاع یک هفته طول کشید یک روز بدون اینکه به دفتر خوابگاه برم شانسی در اتاق ۴۲۱ را در طبقه چهارم بلوک دو قرار داشت زدم ،دانشجویی که در را باز کرد لهجه کردی داشت، گفتم اینجا معرفی شده ام بسادگی و بدون اینکه معرفی نامه را ببیند گفت بفرمایید و به داخل اتاق رفتم ،شهر و رشته ام را پرسید وقتی فهمید شمالی ام گفت همین را کم داشتیم گفتم چطور مگه. گفت حتما طرفدار ملوان هستی ،چون ما اینجا طرفدار پرسپولیس و استقلال داریم و تو هم بیای دیگه تکمیل میشه و سریع به بچه های دیگه هم معرفی کرد اسمش مرتضی بود اهل قروه و سال دوم صنایع بود ،یکی هم اهل سنندج که ریاضی محض میخوند ، یکی دیگه بهرام بچه قزوین بود البنه قزوینی هایی که زبانشان فارسی است و اینو اونجا فهمیدم و آخری هم بچه کرد عراق بنام سعید که رشته صنایع بودند، احساس کردم اونجا تنها اتاقی است که من هم میتوانم باشم و پازل اونا را تکمیل کنم ،چون اتاقی بود که اعضایش با هم باند نبودند ، خیلی بی تکلف و بقول معروف شهرستانی ، هرکس سرش توی لاک خودش بود از این رو به مذاق من هم خوش آمد ،اینقدر از سروسامان گرفتن خوشحال بودم که صبح روز بعد وقتی میخواستم از پله ها پایین برم پله ها را دو تا یکی رد میکردم که پشت پایم به یکی از پله ها ساییده شد و چند روز عذابم میداد ،کار جمعی زیادی نمیکردیم ، بعضی وقتا برای دیدن تلوزیون و فیلم های سینمایی کلوپ خوابگاه با هم به بلوک دیگر میرفتیم چون تلوزیون خوابگاه در زیرزمین بلوک ۳ بود ،توی دانشگاه هم که هرکس دانشکده خودش را میرفت ،دانشگاه دو درب داشت یکی درب اصلی است و یکی درب فرعی که پشت دانشگاه است و بطرف مسیری باز میشود که به خوابگاه طرشت میرفت ،این فاصله یعنی از درب فرعی تا خوابگاه شماره یک مجردی طرشت یک مسیر چند کیلومتری اما پرپیچ وخم و خاطره انگیز است و حتی در یک جا باید از یک طاق نصرت و تونل مانند رد میشدیم و دانشجویانی از نقاط مختلف ایران با فرهنگ و رفتار و حتی در نوع راه رفتن با کیف و کوله پشتی در ان حرکت بودند ، بعضی ها اینقدر تند و بدون توج۴ه به اطراف مثل ربات راه میرفتند ،البته بین دانشجویان و اهالی طرشت هم حواشی وجود داشت،برای یکسال اون مسیر را تنهایی طی میکردم ، یک نفر را بعضی وقتا میدیدم که تنها از اون مسیر بطرف خوابگاه می اومد ،اون علی دایی بود،همیشه وقتی از درب پشتی دانشگاه خارج میشد،دستی به موهاش میکشید و اونا را مرتب میکرد ، من میدانستم علی دایی بیشترین پله های ترقی یک فوتبالیست در ایران را خواهد پیمود ،نمیدونم اون موقع خودش هم میدانست یانه، ما که رضا وطنخواه مربی ورزش ما بود کیف میکزدیم ،اون چطور با بکن بائر اسطوره ایی باید چند سال بعد نشست و برخاست کند و کنارش بنشیند ،،اوایل میخواستم توی راه همین را بهش،بگم ،ولی بعد میگفتم شاید چنین کاری درست نباشه! ،نمیدانم چرا این حس را داشتم ،حسی که بارها وقتی آنرا برای دیگر بچه های دانشجو میگفتم همگی بدون استثنا میخندیدند و میگفتند خواب دیدی خیر باشد!،حتی توی محل خودم هم وقتی میگفتم چنین بازیکنی خواهد آمد هم همین فکر را میکردند ،یادش بخیر در دهه شصت با بچه های مدرسه کرکری استقلال و پرسپولیس داشتیم بیشترین کاری که میتونستیم بکنیم کندن عکسهای آنها از مجله دنیای ورزش یا کیهان ورزشی و نصب اونا به در و دیوار بود یا نوشتن اسم بازیکنان به دیدار ها که مخصوصا با بچه های جیره محله لپوندان در این مورد پر از خاطره بودم ،،شاید برای همین دوست داشتم کسی که به راحتی به او دسترسی پیداکرده ام یا میتوانم ببینمش برایم مهم بود ،میدیدم که برای دیگر دانشجویان انگار چیز مهمی نیست ویا لااقل نمیخواستند بیان کنند،،اگر میخواهید حسی از موفقیت علی دایی داشته باشید فکرش را بکنید در جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا علی دایی قیصر فوتبال آلمان بکن بائر بزرگ را ازقاب تلوزیون سیاه وسفید خودش تماشا میکرده و درست چند سال بعد در تیم بایرمونیخ کنار اون مرد بود ،من شاید از خودش هم بیشتر به موفقیت او در ستاره شدن ایمان داشتم ،وقتی این را به سعید و بهرام میگفتم اونا قبول نمیکردند دیگر بچه های دانشگاه هم که اصلا نمیخواستن او را حتی قبول کنن،نمیدانم نوعی غرور کاذب بود یا بعضی ها هم بخاطر شهرستانی بودن و اینجور مسائل خیلی اونجا بود ،حتی سال بالایی ها به ورودی های جدید به چشم دیگری نگاه میکردن ، من مطمئنم وقتی علی دایی از درب پشتی دانشگاه بیرون می اومد بطرف خوابگاه طرشت راه می افتاد اول راه دستی به موهاش میکشید و انها را مرتب میکرد شاید میدانست در فوتبال موفق میشه ولی نه آنقدر که در کنار بکن بائر در بایرمونیخ باشو و بازی کند ولی من میدانستم ! هیچ وقت نشد که بهش بگم و حتی میدانستم که بعد ها این نگفتن به یک حسرت تبدیل میشود به هرصورت نشد ،هر اتفاقی می افتاد بیشتر مشخص میشد اگر چه سعید عراقی باور نمیکرد مثلا یکبار تیم پاس تهران که اون روزها یکی از قطب های فوتبال ایران بود و قهرمان آسیا هم شده بود با تیم دانشگاه یک بازی تدارکاتی انجام داد و با حضور تمامی مهره هایش مثل استیلی و خاکپور و ارش نواموز و یوسفی مغلوب شد ، یکی از توپ ها با ضربه سر علی دایی با برخورد با هر دو تیرک وارد دروازه غلامپور شد ، آن روز یادمه که بعد از پایان بازی دیدم که فیروز کریمی داره با غرغر از زمین خارج میشه رفتم نزدیک اون که ببینم چی میگه ،یک عینک افتابی زده بود و بیشتر از شعار ها و حرفهای بچه ها ناراحت بود و میگفت من فکر میکردم با یک جمع دانشجو طرفم و از این حرفها .اخه اون روز بچه ها خیلی از ارش نو آموز که پدرش رییس فدراسیون بود خوششون نمی اومد و متلک هایی نثارش میکردن،البته فقط پاس نبود که باخت بلکه تیم بانک تجارت هم بخاطر علی دایی اومد اونجا و بازی کرد ،تمام اتفاقات فوتبالی با موفقیت دایی همراه بود ولی کسی نمیخواست قبول کند ،فقط یک هم اتاقی من که اون هم بخاطر اینکه شاید ایرانی نبود! سعید را میگم ،سعید برادری هم داشت بنام سعدون که هر از گاهی می اومد خوابگاه .
درباره سعید بگم که هرچند اخلاق خاصی داشت و یکبار باهش درگیر شدم ،خیلی زیاد نبود در حد یک سیلی به گوشش زدم و اون در پاسخ به من گفت رشتی ! چون عراقی بود خنده ام گرفت هرچند بهش رو نشون ندادم ولی چون با علی دایی رفاقت داشت زود سعی کردم زود فراموش کنیم و کسی متوجه نشه،البته بهش گفتم فقط بخاطر اینکه منطق داری و درباره علی دایی با من هم عقیده هستی ! و هم اینکه استقلالی هستی
داخل پرانتز بگم که علی دایی استقلالی بود و مربی بودن علی پروین در تیم ملی و پرسپولیس یک بدشانسی برای من بود چون میدانستم علی پروین از این بازیکن نخواهد گذشت و سر آخر هم چنین شد ،بگذریم درباره سعید و شوخی هایش داشتم میگفتم ، سعید میگفت علی هر وقت توی آزادی گل میزنه بدو بدو میاد زیر زمین خوابگاه طرشت که در اخبار ورزشی تلوزیون گلهای خودشو ببینه ، البته علی دایی هم هر وقت سعید را میدید یک از اون شوخی های رکیکش را میکرد که نمیشه اینجا نوشت !
مسابقات گل کوچک خوابگاه دانشجویی طرشت ۱
توی خوابگاه مسابقه گل کوچک گذاشته بودن بهرام گفت به اسم اتاق ما تیم داده و اسمش را گذاشتیم شباهنگ !
سعید گفت علی دایی هم برای تیم اتاق ما بازی میکنه
اون شب من و بهرام برای تیم شعار ساختیم
شباهنگ هماهنگ ،ب ب تو !
درس تربیت بدنی ۲ و۱
دو واحد تربیت بدنی باید هر دانشجو میگذراند ترم اول درس تربیت بدنی رشته فوتبال را برداشتم که منوچهر نظری ارائه کرده بود همه میخواستن با این بردارن چون ۶ارائه دهنده دیگر رضا وطنخواه بود که خیلی عوضی طور بود و حتی به علی دایی هم نمره خوب نداده بود، ولی منوچهر نظری از اون ادا واطوارها نداشت ،نمره درس های عمومی معمولا باید خوب باشه تا درس های سخت تخصصی را از نظر معدل جبران کنه .
روپایی زدن توپ و با زانو زدن و با سر زدن و دویدن دور میدان نمرات درس تربیت بدنی دو را تعیین میکردند.
افراد دیگری هم در دانشگاه بودند مثلا ایرج مظفری کاپیتان تیم ملی والیبال که وقتی خوابگاه می اوند بساط تور و والیبال پهن میشد یا فردوسی پور. و ...،ولی علی دایی چیز دیگری بود
حتی وقتی محل می اومدم توی لپوندان میگفتم منتظر یک علی دایی نامی باشید که به تیم ملی خواهد آمد ،هنوز هم لپوندان و شالما مرا که میبینند میگویند با علی دایی همکلاسی بوده ،اما یک خاطره هم با آقای الیاس تقوی شورای کنونی لپوندان ورییس شورای بخش دارم که در زمان خردسالی خودش به من گفت علی دایی بازیکن نمیشه و یا چیزی توی همین مایه ها گفت که یک سیلی آبدار حواله اش کردم که هنوز هم فکر کنم یادش مونده باشه .
بازیهای فوتبال بین دانشکده های شریف و یک خاطره دیگر
البته تیم های فوتبال گل بزرگ دانشکده های دانشکاه خیلی قوی بودند مثلا تیم متالوژی که برای علی دایی خیلی مهم بود حتی شاید از تیم باشگاه تجارت هم مهم تر بود
اما اون سال ترم اول ۷۱-۷۲ دانشکده ما یعنی مکانیک هم با حضور جلال بشرزاد بعنوان دروازه بان هم قوی بود و تا فینال آمد ،اسم جلال بشرزاد در دهه شصت وقتی مدرسه راهنمایی لپوندان بودم شنیده بودم ،نوستالوژی زمانی که دروازه بان پاس بود و با استقلال بازی داشت او را در تلوزیون سیاه وسفید همسایه ها میدیدم و اکنون کنار من بود البته از طرف کارخانه سایپا اومده بود ،در هر صورت برای من جالب بود ولی اصلا چیزی به کسی نمیگفنم و احساسات خودم را بروز نمیدادم ،تیم مکانیک قوی بود و مثل دانشکده ریاضی و کامپیوتر کیسه گل نبود ولی علی دایی دروازه جلال بشرزاد را هم باز کرد و به فینال رفت ،برای همین میگویم آینده علی دایی را فراتر از هر شخص دیگری میدانستم ولی این را هم به خودشون نمیگفتم،جو بچه های دانشجو طوری بود ،غرور داشتند و راحت تعریف کسی را نمیشد کرد ،در فینال هم هرچند علی گل زد ولی اون سال دانشکده شیمی شاخ شد و بازی یک بر یک مساوی به وقت اضافه رفت و بعد هم ضربات پنالتی : و علی دایی انگار دروازه بان تیمش را قبول نداشت و کاور دروازه بانی را پوشید و خودش در درون دروازه قرار گزفت ولی خوب تیم دانشکده مهندسی شیمی اون سال قهرمان دانشکده های دانشگاه شریف شد!
پایان باز است و دوست دارم همکلاسی ها یا کسانی که با این خاطرات خاطره دارند چیزی ارسال کنند